لب تو
همراه
  • نویسنده : حسین پایتوران:: 85/7/26:: 3:30 صبح
  • تنها در بی چراغی شب ها می رفتم دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود
    همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود.مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد
    لحظه ام از طنین ریزش پیوند ها پر بود. تنها می رفتم ، می شنوی ؟ تنها
    من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
    آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند، درها عبور غمناک مرا می جستند
    و من می رفتم ، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
    ناگهان ، تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی.
    صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
    همه تپش هایم از آن تو باد، چهره به شب پیوسته ! همه
    تپش هایم. من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
    تا در خط های عصیانی پیکرت شعله گمشده را بربایم.
    دستم را به سراسر شب کشیدم ،
    زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید. خوشه فضا را فشردم
    قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
    و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم
    میان ما سرگردانی بیابان هاست
    بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست.
    میان ما "هزار و یک شب" جست و جوهاست.


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    ---------------------------------------------------
     RSS 
    خانه
    ایمیل
    شناسنامه
    مدیریت وبلاگ
    کل بازدید : 4681
    بازدید امروز : 0
    بازدید دیروز : 0
    ............. بایگانی.............
    پاییز 1385

    ..........حضور و غیاب ..........
    یــــاهـو
    ........... درباره خودم ..........
    لب تو
    حسین پایتوران

    .......... لوگوی خودم ........
    لب تو
    ............. اشتراک.............
     
    ............ طراح قالب...........